خرید بک لینک
خیلی تلاش کردم توی زندگی آدم شادی باشم.صبح زود بیدار میشم، صبحانه میخورم، داروهام رو میخورم و کمی زیر آفتاب قدم میزنم. کلا غذای سالم میخورم. نه به الکل و دراگ، آهنگ شاد و پر انرژی گوش میدم، فکرای منفی نمیکنم، اینستاگرام و ایکس رو مدتیه پاک کردم و کلا اخبار و خزعبلات تکراری و نشخوار هزارباره کسانی که توشون فعالیت میکنند رو دنبال نمیکنم. بحث و درگیری و وراجی و بگو مگو و قهر و انرژی منفی و آدم سمی توی زندگیم جایی نداره ولی...ولی من یه زبالهام، یه زباله پیر و غمگین و باید اینو بپذیرم. من تفاله خودمم، تفاله چیزی که شاید از همون اول هم چیزی نبوده، من واقعا هیچم، حتی حضور هم ندارم.گرچه نسبت به درهای که یه زمانی توش بودم، الان روی قله ایستادم ولی توی جهنم این فراز و نشیبها خیلی به چشم نمیاد. اینها رو باید بپذیرم چون به نظر نمیاد که کیفیت اوضاع از پوچی و بیهودگی این روزها فراتر بره و اگر هم بره، جای خوشحالی نیست چون خوب میدونم که دوباره بر میگرده. غمگین؟ من حتی غمگین هم نیستم...Hello darkness, my old friendI've come to talk with you againنوشته شده توسط ژیلت در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:40

صفحه بندی